دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۵۹۱
سخت زیبا میروی یک بارگی در تو حیران میشود نظارگی این چنین رخ با پری باید نمود تا بیاموزد پری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۲
روی بپوش ای قمر خانگی تا نکشد عقل به دیوانگی بلعجبیهای خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی با تو بباشم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۶
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی کتاب بالغ منی حبیبا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۷
به قلم راست نیاید صفت مشتاقی سادتی احترق القلب من الاشواق نشود دفتر درد دل مجروح تمام لو اضافوا صحف…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۸
عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی یا غایه الامانی قلبی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۹
دل دیوانگیم هست و سر ناباکی که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد خرقه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۳
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی گر بکشی بندهایم ور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۴
هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۸۵
اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی به هتک پرده صاحب دلان همیکوشی چنین قیامت و قامت ندیدهام…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۷۹
تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی تا کی ای چشمه…
بیشتر بخوانید »