دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۶۰۱

    ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی روز روشن دست دادی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۲

    آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی ای چشم عقل خیره در اوصاف…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۷

    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی هر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۸

    تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی بیم آنست دمادم که چو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۹

    چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی کش یار هم آواز بگیرند به دامی دیشب همه شب دست در آغوش سلامت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۳

    بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی نه ره گریز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۴

    ترحم ذلتی یا ذا المعالی و واصلنی اذا شوشت حالی الا یا ناعس الطرفین سکری سل السهران عن طول اللیالی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۵

    هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۶

    مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۰

    عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی آزمودم درد و داغ عشق…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا