دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۶۱۱
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی دم عیسیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۱۲
جمعی که تو در میان ایشانی زان جمع به دربود پریشانی ای ذات شریف و شخص روحانی آرام دلی و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۷
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۸
ای سرو حدیقه معانی جانی و لطیفه جهانی پیش تو به اتفاق مردن خوشتر که پس از تو زندگانی چشمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۹
بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی امید…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۳
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی من از تو روی نپیچم که مستحب منی چو سرو در چمنی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۴
زنده بی دوست خفته در وطنی مثل مردهایست در کفنی عیش را بی تو عیش نتوان گفت چه بود بی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۵
سروقدی میان انجمنی به که هفتاد سرو در چمنی جهل باشد فراق صحبت دوست به تماشای لاله و سمنی ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۶
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی مهرگیاه عهد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۶۰۰
صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش…
بیشتر بخوانید »