دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۶۲۲

    چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی ای که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۲۳

    دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی گر خون دل خوری فرح افزای می‌خوری ور…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۷

    نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی که به دوستان یک دل سر دست برفشانی دلم از تو چون برنجد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۸

    همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی نظر آوردم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۹

    چرا به سرکشی از من عنان بگردانی مکن که بیخودم اندر جهان بگردانی ز دست عشق تو یک روز دین…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۳

    ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی دودم به سر برآمد زین آتش نهانی شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن ما…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۴

    کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی آرزو می‌کندم با تو دمی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۵

    ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۶

    نگویم آب و گلست آن وجود روحانی بدین کمال نباشد جمال انسانی اگر تو آب و گلی همچنان که سایر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۱۰

    بنده‌ام گر به لطف می‌خوانی حاکمی گر به قهر می‌رانی کس نشاید که بر تو بگزینند که تو صورت به…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا