مولوی
-
غزل شمارهٔ ۷۱۲
خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۱
امروز نگار ما نیامد آن دلبر و یار ما نیامد آن گل که میان باغ جانست امشب به کنار ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۰
آن شعله نور میخرامد وان فتنه حور میخرامد شب جامه سپید کرد زیرا کان ماه ز دور میخرامد مستان شبانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۹
جان از سفر دراز آمد بر خاک در تو بازآمد در نقد وجود هر چه زر بود از گنج عدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۸
برخیز که ساقی اندرآمد وان جان هزار دلبر آمد آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۷
آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد ای کار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۶
روزم به عیادت شب آمد جانم به زیارت لب آمد از بس که شنید یاربم چرخ از یارب من به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۵
ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد با روی تو سور شد عزاها…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۴
آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظ عار باشد سالوس و حیل کنار گیرد چون رحمت بیکنار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۳
آن کس که ز جان خود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وان کس که بدید حسن یوسف از…
بیشتر بخوانید »