مولوی
-
غزل شمارهٔ ۷۰۲
پرکندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد تو ناز کنی و یار تو ناز چون ناز دو شد طلاق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۱
آن خواجه خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو رختش بطلب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۰۰
آن خواجه خوش لقا چه دارد آیینهاش از صفا چه دارد هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۹
بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همیفشارد بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۸
آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۷
دل بیلطف تو جان ندارد جان بیتو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۶
بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بیتو طوطیست ولی شکر ندارد دارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۵
این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درختهای سبزند بویی ز بهار ما ندارد جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۴
آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وان کس که جدل ببست با تو با عمر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۹۳
جانی که ز نور مصطفی زاد با او تو مگو ز داد و بیداد هرگز ماهی سباحت آموخت آزادی جست…
بیشتر بخوانید »