مولوی
-
غزل شمارهٔ ۵۵۲
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میرود دیر به خانه وارسد منزل دور میرود در عوض بت گزین کزدم و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۵۱
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۵۰
پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات میرسد آب سیاه درمرو کآب حیات میرسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۹
آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد راه دهید یار را آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۸
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۷
سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده او را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۶
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود خاک سیه بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۵
بی تو به سر می نشود با دگری مینشود هر چه کنم عشق بیان بیجگری مینشود اشک دوان هر سحری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۴
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۴۳
یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا میفشرد در بر خود گاه چو قطار شتر…
بیشتر بخوانید »