مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۵۲
چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۵۱
طبیب درد بیدرمان کدامست رفیق راه بیپایان کدامست اگر عقلست پس دیوانگی چیست وگر جانست پس جانان کدامست چراغ عالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۵۰
ز بعد وقت نومیدی امیدیست به زیر کوری اندر سینه دیدیست نبینی نور چون دانی تو کوری سیه نادیده کی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۹
مبر رنج ای برادر خواجه سختست به وقت داد و بخشش شوربختست اگر چه باغ را نیمی گرفتهست ولیکن سخت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۸
صدایی کز کمان آید نذیریست که اغلب با صدایش زخم تیریست مؤثر را نگر در آب آثار کاثر جستن عصای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۷
قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بیقراری برقرارست مرا سودای تو دامن گرفتهست که این سودا نه آن سودای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۶
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت برای بنده خود لطفها گفت چه گویم من مکافات تو ای جان که نیکی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۵
بگو ای یار همراز این چه شیوهست دگرگون گشتهای باز این چه شیوهست عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۴
به جان تو که سوگند عظیمست که جانم بیتو دربند عظیمست اگر چه خضر سیرآب حیاتست به لعلت آرزومند عظیمست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۳
ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بیروشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست…
بیشتر بخوانید »