مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۴۲
مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۱
بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادیست که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۴۰
دگربار این دلم آتش گرفتست رها کن تا بگیرد خوش گرفتست بسوز ای دل در این برق و مزن دم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۹
سماع آرام جان زندگانیست کسی داند که او را جان جانست کسی خواهد که او بیدار گردد که او خفته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۸
سماع از بهر جان بیقرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۷
ببستی چشم یعنی وقت خواب است نه خوابت آن حریفان را جواب است تو میدانی که ما چندان نپاییم ولیکن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۶
بده یک جام ای پیر خرابات مگو فردا که فی التأخیر آفات به جای باده درده خون فرعون که آمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۵
همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست برون را مینوازد همچو یوسف درون گرگیست کو در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۴
از اول امروز حریفان خرابات مهمان توند ای شه و سلطان خرابات امروز چه روزست بگو روز سعادت این قبله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۳
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که بجز خصم قمر نیست…
بیشتر بخوانید »