مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۳۲
این خانه که پیوسته در او بانگ چغانهست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانهست این صورت بت چیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۱
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست از دور ببینی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۳۰
بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همیگشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۹
بیایید بیایید که گلزار دمیدهست بیایید بیایید که دلدار رسیدهست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۸
بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۷
از دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهست کز غیرت لطف آن جان در قلقی ماندهست بنوشته بر آن دفتر حرفی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۶
حالت ده و حیرت ده ای مبدع بیحالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بیآلت صد حاجت گوناگون در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۵
که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست که تا نازی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۴
درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت صلا زن پاکبازی را رها کن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۳
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی…
بیشتر بخوانید »