مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۲۲
آمدهام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بیخودت کنم در دل و جان نشانمت آمدهام بهار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۱
آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شدهست تا روز بر دیوار ما بیخویشتن سر میزدهست چرخ و زمین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۲۰
ابشروا یا قوم هذا فتح باب قد نجوتم من شتاب الاغتراب افرحوا قد جاء میقات الرضا من حبیب عندهام الکتاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۹
امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۸
علونا سماء الود من غیر سلم و هل یهتدی نحو السماء النوائب ایعلرا ظلام الکون نور و دادنا و قد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۷
یار آمد به صلح ای اصحاب ما لکم قاعدین عند الباب نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار یا اولی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۶
چونک درآییم به غوغای شب گرد برآریم ز دریای شب خواب نخواهد بگریزد ز خواب آنک بدیدست تماشای شب بس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۵
چشمها وا نمیشود از خواب چشم بگشا و جمع را دریاب بنگر آخر که بیقرار شدست چشم در چشم خانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۴
تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب ز آفتاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۳
رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب که ابر را عربان نام کردهاند رباب چنانک ابر سقای گل و گلستانست رباب…
بیشتر بخوانید »