مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۱۲
به جان تو که مرو از میان کار مخسب ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب هزار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۱
زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب مسخره باد گشت هر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۱۰
بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب بنگر به خانه تن و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۹
واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب کاندر خرابه دل من آید آفتاب از پای درفتادهام از شرم این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۸
خوابم ببستهای بگشا ای قمر نقاب تا سجدههای شکر کند پیشت آفتاب دامان تو گرفتم و دستم بتافتی هین دست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷
کار همه محبان همچون زرست امشب جان همه حسودان کور و کرست امشب دریای حسن ایزد چون موج میخرامد خاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۶
رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب بنشین میان مستان اینک مه و کواکب آن روز پرعجایب وان محشر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۵
آواز داد اختر بس روشنست امشب گفتم ستارگان را مه با منست امشب بررو به بام بالا از بهر الصلا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۴
هیچ میدانی چه میگوید رباب ز اشک چشم و از جگرهای کباب پوستیام دور مانده من ز گوشت چون ننالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۳
مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب عود را درسوز و بربط را بکوب این ننالد تا نکوبی بر…
بیشتر بخوانید »