مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۰۲
در هوایت بیقرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۱
هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب که براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب چو طریق بسته بودست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۰
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب گر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۹
یا وصال یار باید یا حریفان را شراب چونک دریا دست ندهد پای نه در جوی آب آن حریفان چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۸
آه از این زشتان که مه رو مینمایند از نقاب از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷
ای در غم تو به سوز و یارب بگریسته آسمان همه شب گر چرخ بگرید و بخندد آن جذبه خاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۶
مخسب ای یار مهمان دار امشب که تو روحی و ما بیمار امشب برون کن خواب را از چشم اسرار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۵
الا ای روی تو صد ماه و مهتاب مگو شب گشت و بیگه گشت بشتاب مرا در سایهات ای کعبه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۴
بریده شد از این جوی جهان آب بهارا بازگرد و وارسان آب از آن آبی که چشمه خضر و الیاس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۳
مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب روی تو چو بدر آمد…
بیشتر بخوانید »