مولوی
-
غزل شمارهٔ ۷۵۲
هم دلم ره مینماید هم دلم ره میزند هم دلم قلاب و هم دل سکه شه میزند هم دلم افغان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۵۱
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد همچو پره و قفل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۵۰
شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد چون حدیث بیدلان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۹
مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد دی دل من میجهید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۸
فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد چشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد ای ز نوشانوش بزمت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۷
ای طربناکان ز مطرب التماس میکنید سوی عشرتها روید و میل بانگ نی کنید شهسوار اسب شادیها شوید ای مقبلان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۶
برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید اختران در خدمت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۵
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۴
رو ترش کردی مگر دی بادهات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۴۳
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشمها مستور بود شادی شبهای…
بیشتر بخوانید »