مولوی
-
غزل شمارهٔ ۶۵۲
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیله بکند لیک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۵۱
مهتاب برآمد کلک از گور برآمد وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۵۰
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه زنگار برآمد آن ترک که آن سال به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۹
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز که برباید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۸
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۷
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیلت بکند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۶
بار دگر آن مست به بازار درآمد وان سرده مخمور به خمار درآمد سرهای درختان همه پربار چرا شد کان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۵
بار دگر آن آب به دولاب درآمد وان چرخه گردنده در اشتاب درآمد بار دگر آن جان پر از آتش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۴
تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد آن فکر و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶۴۳
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد من در پی آن دلبر عیار…
بیشتر بخوانید »