مولوی
-
غزل شمارهٔ ۷۲۲
ما مست شدیم و دل جدا شد از ما بگریخت تا کجا شد چون دید که بند عقل بگسست در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۱
هر سینه که سیمبر ندارد شخصی باشد که سر ندارد وان کس که ز دام عشق دورست مرغی باشد که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۰
از بهر چه در غم و زحیرید وقت سفرست خر بگیرید خیزید روان شوید یاران تا همچو روان صفا پذیرید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۹
ای اهل صبوح در چه کارید شب میگذرد روا مدارید ماننده آفتاب رخشان از جام صبوح سر برآرید ای شب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۸
آخر گهر وفا ببارید آخر سر عاشقان بخارید ما خاک شما شدیم در خاک تخم ستم و جفا مکارید بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۷
آن کس که به بندگیت آید با او تو چنین کنی نشاید ای روی تو خوب و خوی تو خوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۶
دیر آمدهای سفر مکن زود ای مایه هر مراد و هر سود ای ز آتش عزم رفتن تو از بینیها…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۵
اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۴
اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۱۳
ساقی زان می که میچریدند بفزای که یارکان رسیدند مهمان بفزود می بیفزا زان خنب که اولیا چشیدند زان می…
بیشتر بخوانید »