مولوی
-
غزل شمارهٔ ۷۳۲
دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود عقل باتدبیر آمد در میان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۳۱
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود ما به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۳۰
اینک آن مرغان که ایشان بیضهها زرین کنند کره تند فلک را هر سحرگه زین کنند چون بتازند آسمان هفتمین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۹
اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند اینک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۸
دشمن خویشیم و یار آنک ما را میکشد غرق دریاییم و ما را موج دریا میکشد زان چنین خندان و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۷
از دلبر ما نشان کی دارد در خانه مهی نهان کی دارد بی دیده جمال او کی بیند بیرون ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۶
شب رفت حریفکان کجایید شب تا برود شما بیایید از لعل لبش شراب نوشید وز خنده او شکر بخایید چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۵
کس با چو تو یار راز گوید یا قصه خویش بازگوید عاقل کردست با تو کوتاه لیکن عاشق دراز گوید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۴
گرمابه دهر جان فزا بود زیرا که در او پری ما بود مر پریان را ز حیرت او هر گوشه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۲۳
ساقی برخیز کان مه آمد بشتاب که سخت بیگه آمد ترکانه بتاز وقت تنگست کان ترک ختا به خرگه آمد…
بیشتر بخوانید »