مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۹۰۲
چرا منکر شدی ای میر کوران نمیگویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۱
ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۰
بیا ای مونس جانهای مستان ببین اندیشه و سودای مستان بیا ای میر خوبان و برافروز ز شمع روی خود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۹
دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان بکن جان مرا امروز چاره وگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۸
ندا آمد به جان از چرخ پروین که بالا رو چو دردی پست منشین کسی اندر سفر چندین نماند جدا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۷
در این دم همدمی آمد خمش کن که او ناگفته می داند خمش کن ز جام باده خاموش گویا تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۶
نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۵
بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۴
گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران این سلسله بگذار و کسی را بمشوران در کوچه کوران تو یکی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۳
صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن استودن تو باد بهار آمد و…
بیشتر بخوانید »