مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۹۱۲
بیا ساقی می ما را بگردان بدان می این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد شراب پاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۱۱
تو را پندی دهم ای طالب دین یکی پندی دلاویزی خوش آیین مشین غافل به پهلوی حریصان که جان گرگین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۱۰
تو هر جزو جهان را بر گذر بین تو هر یک را رسیده از سفر بین تو هر یک را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۹
دل معشوق سوزیده است بر من وزان سوزش جهان را سوخت خرمن بزد آتش به جان بنده شمعی کز او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۸
نتانی آمدن این راه با من کجا دارد هریسه پای روغن ولی همراهی و با تو بسازم که چشم من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۷
گر این جا حاضری سر همچنین کن چو کردی بار دیگر همچنین کن مرا دی تنگ اندر بر کشیدی بیا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۶
تو نقد قلب را از زر برون کن وگر گوید زرم زوتر برون کن که بیگانه چو سیلاب است دشمن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۵
اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن تو دریا باش و کشتی را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۴
کجا خواهی ز چنگ ما پریدن کی داند دام قدرت را دریدن چو پایت نیست تا از ما گریزی بنه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۰۳
شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر…
بیشتر بخوانید »