مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۸۹۲
هر شب که بود قاعده سفره نهادن ما را ز خیال تو بود روزه گشادن ای لطف تو را قاعده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۱
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن هر چند شب غفلت و مستیت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۹۰
با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن با پر تو مرغان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۹
دل دل دل تو دل مرا مرنجان چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان بیا بیا و بازآ به صلح…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۸
بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن چو آن بوسه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۷
گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان صلا روز وصال است همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۶
نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۵
ای سرده صد سودا دستار چنین می کن خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن فرمانده خوبانی ابرو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۴
آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸۸۳
بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن بی او نتوان شستن بیاو نتوان خفتن ای حلقه زن این در در…
بیشتر بخوانید »