مولوی
-
بخش ۹۳ – بیان آنک تن خاکی آدمی همچون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال
پس چو آهن گرچه تیرههیکلی صیقلی کن صیقلی کن صیقلی تا دلت آیینه گردد پر صور اندرو هر سو ملیحی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۲ – حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد
حمله بردند اسپه جسمانیان جانب قلعه و دز روحانیان تا فرو گیرند بر دربند غیب تا کسی ناید از آن…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۱ – بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام
چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۰ – بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیه الاضداد والازواج
آن یکی آمد زمین را میشکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت کین زمین را از چه ویران میکنی میشکافی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۹ – در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود
عقل ضد شهوتست ای پهلوان آنک شهوت میتند عقلش مخوان وهم خوانش آنک شهوت را گداست وهم قلب نقد زر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۸ – بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد
عقل میگفتش حماقت با توست با حماقت عقل را آید شکست عقل را باشد وفای عهدها تو نداری عقل رو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۷ – چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن
گفت ماهی دگر وقت بلا چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا کو سوی دریا شد و از غم عتیق فوت…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۶ – قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی
آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام مرغ او را گفت ای خواجهٔ همام به تو بسی گاوان و…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۵ – شخصی به وقت استنجا میگفت اللهم ارحنی رائحه الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق میگفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت
آن یکی در وقت استنجا بگفت که مرا با بوی جنت دار جفت گفت شخصی خوب ورد آوردهای لیک سوراخ…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۸۴ – سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را
در وضو هر عضو را وردی جدا آمدست اندر خبر بهر دعا چونک استنشاق بینی میکنی بوی جنت خواه از…
بیشتر بخوانید »