مولوی
-
بخش ۱۲۴ – حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق
شیخ میشد با مریدی بیدرنگ سوی شهری نان بدانجا بود تنگ ترس جوع و قحط در فکر مرید هر دمی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۳ – مثل
آن یکی میخورد نان فخفره گفت سایل چون بدین استت شره گفت جوع از صبر چون دوتا شود نان جو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۲ – در بیان فضیلت احتما و جوع
جوع خود سلطان داروهاست هین جوع در جان نه چنین خوارش مبین جمله ناخوش از مجاعت خوش شدست جمله خوشها…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۱ – غالب شدن مکر روبه بر استعصام خر
خر بسی کوشید و او را دفع گفت لیک جوع الکلب با خر بود جفت غالب آمد حرص و صبرش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۰ – سبب دانستن ضمیرهای خلق
چون دل آن آب زینها خالیست عکس روها از برون در آب جست پس ترا باطن مصفا ناشده خانه پر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۹ – دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وامداران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقی
حاجت خود گر نگفتی آن فقیر او بدادی و بدانستی ضمیر آنچ در دل داشتی آن پشتخم قدر آن دادی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۸ – اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر میکن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بیچون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشاره
تا دو سال این کار کرد آن مرد کار بعد از آن امر آمدش از کردگار بعد ازین میده ولی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۷ – گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بیاشارت نیارم تصرفی کردن
این بگفت و گریه در شد های های اشک غلطان بر رخ او جای جای صدق او هم بر ضمیر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۶ – رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر را
شیخ روزی چار کرت چون فقیر بهر کدیه رفت در قصر امیر در کفش زنبیل و شی لله زنان خالق…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۵ – در معنی لولاک لما خلقت الافلاک
شد چنین شیخی گدای کو به کو عشق آمد لاابالی اتقوا عشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه…
بیشتر بخوانید »