مولوی
-
بخش ۱۳۴ – معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساء
قول بنده ایش شاء الله کان بهر آن نبود که تنبل کن در آن بلک تحریضست بر اخلاص و جد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۳ – حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیر
آن یکی میرفت بالای درخت میفشاند آن میوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۲ – حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست
گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچ کردم بود آن حکم اله گفت شحنه آنچ من هم میکنم حکم حقست…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۱ – درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشاره
درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم میرود نغز میآید برو کن یا مکن…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۰ – جواب گفتن ممن سنی کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهمالسلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم بچه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر میشمرد
گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب بازی خود دیدی ای شطرنجباز بازی خصمت ببین…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۹ – مثل شیطان بر در رحمان
حاش لله ایش شاء الله کان حاکم آمد در مکان و لامکان هیچ کس در ملک او بیامر او در…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۸ – دعوت کردن مسلمان مغ را
مر مغی را گفت مردی کای فلان هین مسلمان شو بباش از مؤمنان گفت اگر خواهد خدا مؤمن شوم ور…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۷ – حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سر حالتی کی او را بود
آن یکی با شمع برمیگشت روز گرد بازاری دلش پر عشق و سوز بوالفضولی گفت او را کای فلان هین…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۶ – صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدن شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده کی بر تو باز آمدی لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر
برد خر را روبهک تا پیش شیر پارهپاره کردش آن شیر دلیر تشنه شد از کوشش آن سلطان دد رفت…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲۵ – حکایت آن گاو کی تنها در جزیره ایست بزرگ حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پارهای چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان اندرو گاویست تنها خوشدهان جمله صحرا را چرد او تا به شب تا شود…
بیشتر بخوانید »