مولوی
-
بخش ۱۱۴ – آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد
رو به شهر آورد آن فرمانپذیر شهر غزنین گشت از رویش منیر از فرح خلقی به استقبال رفت او در…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۳ – حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره
زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کفیت سررزی بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۲ – جواب گفتن روبه خر را
گفت روبه صاف ما را درد نیست لیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم توست ای سادهدل ورنه بر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۱ – جواب گفتن خر روباه را
گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو تا نبینم روی تو ای زشترو آن خدایی که ترا بدبخت کرد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۱۰ – دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش
پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر ناجوامردا چه کردم من ترا که به…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۹ – در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القرده و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله
نقض میثاق و شکست توبهها موجب لعنت شود در انتها نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت موجب مسخ آمد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۸ – بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب
چونک بر کوهش بسوی مرج برد تا کند شیرش به حمله خرد و مرد دور بود از شیر و آن…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۷ – حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سخره گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی گفت خر به جد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند
آن یکی در خانهای در میگریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خیر هست که…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۶ – غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه
روبه اندر حیله پای خود فشرد ریش خر بگرفت و آن خر را ببرد مطرب آن خانقه کو تا که…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۵ – حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد میکرد و میگفت الحمدلله کی من بد نمیاندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا ا راد الله بهذا مثلا و آنگه جواب میفرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنهای همچون میزانست بسیاران ازو سرخرو شوند و بسیاران بیمراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفه کثیرا
کندهای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش…
بیشتر بخوانید »