مولوی
-
بخش ۱۰۴ – فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته
شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۳ – مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن
آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا میآیی ای اقبال پی گفت از حمام گرم کوی تو گفت…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۲ – جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره
گفت من به از توکل بر ربی میندانم در دو عالم مکسبی کسب شکرش را نمیدانم ندید تا کشد رزق…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۱ – جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب
گفت روبه این حکایت را بهل دستها بر کسب زن جهد المقل دست دادستت خدا کاری بکن مکسبی کن یاری…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۰۰ – در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان میکرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و رهگذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سببسازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را
آن یکی زاهد شنود از مصطفی که یقین آید به جان رزق از خدا گر بخواهی ور نخواهی رزق تو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۹ – جواب گفتن خر روباه را
گفت این معکوس میگویی بدان شور و شر از طمع آید سوی جان از قناعت هیچ کس بیجان نشد از…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۸ – جواب گفتن روبه خر را
گفت روبه آن توکل نادرست کم کسی اندر توکل ماهرست گرد نادر گشتن از نادانی است هر کسی را کی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۷ – جواب گفتن خر روباه را
گفت از ضعف توکل باشد آن ورنه بدهد نان کسی که داد جان هر که جوید پادشاهی و ظفر کم…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۶ – ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت
گفت روبه جستن رزق حلال فرض باشد از برای امتثال عالم اسباب و چیزی بیسبب مینباید پس مهم باشد طلب…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۹۵ – حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامست
بود سقایی مرورا یک خری گشته از محنت دو تا چون چنبری پشتش از بار گران صد جای ریش عاشق…
بیشتر بخوانید »