مولوی
-
بخش ۱۹۱ – ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا
قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ که غریبی و نمیدانی ز حال کاندرین جا هر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۹۰ – مهمان آمدن در آن مسجد
تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب از برای آزمون میآزمود زانک بس مردانه…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۹ – صفت آن مسجد کی عاشقکش بود و آن عاشق مرگجوی لا ابالی کی درو مهمان شد
یک حکایت گوش کن ای نیکپی مسجدی بد بر کنار شهر ری هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۸ – رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست
همچو گویی سجده کن بر رو و سر جانب آن صدر شد با چشم تر جمله خلقان منتظر سر در…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۷ – جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را
گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه میدانم که هم آبم کشد هیچ مستقسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۶ – در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن
اندر آمد در بخارا شادمان پیش معشوق خود و دارالامان همچو آن مستی که پرد بر اثیر مه کنارش گیرد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۵ – رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا
رو نهاد آن عاشق خونابهریز دلطپان سوی بخارا گرم و تیز ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۴ – لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق
گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانک بس سختست بند سختتر شد بند من از پند…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۳ – منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او
گفت او را ناصحی ای بیخبر عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر پس را به عقل و پیش را همچو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸۲ – پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوهتر و محتشمتر و پر نعمتتر و دلگشاتر
گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیدهای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن…
بیشتر بخوانید »