غزلیات سعدی

  • غزل ۵۵۷

    هرگز این صورت کند صورتگری یا چنین شاهد بود در کشوری سرورفتاری صنوبرقامتی ماه رخساری ملایک منظری می‌رود وز خویشتن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۸

    هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری بار دوم ز بار نخستین نکوتری انصاف می‌دهم که لطیفان و دلبران…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۲

    روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بری چون پس پرده می‌روی پرده صبر می‌دری حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۳

    سرو بستانی تو یا مه یا پری یا ملک یا دفتر صورتگری رفتنی داری و سحری می‌کنی کاندر آن عاجز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۴

    کس درنیامدست بدین خوبی از دری دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود گوید دو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۵

    گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری تا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۴۸

    دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری اشتر به شعر عرب در حالتست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۴۹

    دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری معتقدان و دوستان از چپ و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۰

    دیدم امروز بر زمین قمری همچو سروی روان به رهگذری گوییا بر من از بهشت خدای باز کردند بامداد دری…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۱

    رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد کز هر…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا