غزلیات سعدی

  • غزل ۵۸۸

    عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی یا غایه الامانی قلبی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۹

    دل دیوانگیم هست و سر ناباکی که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد خرقه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۳

    ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی گر بکشی بنده‌ایم ور…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۴

    هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی نیکبخت آن که تو در هر دو جهانش باشی غم و اندیشه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۵

    اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی به هتک پرده صاحب دلان همی‌کوشی چنین قیامت و قامت ندیده‌ام…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۷۹

    تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی تا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی تا کی ای چشمه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۰

    گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ای که انصاف دل سوختگان می‌ندهی خود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۱

    همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی به چشم رحم به رویم نظر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۲

    یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی شمع چنین نیامدست از در هیچ مجلسی عادت بخت من نبود آن که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۷۷

    امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورتست که…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا