غزلیات سعدی

  • غزل ۵۹۹

    چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی کش یار هم آواز بگیرند به دامی دیشب همه شب دست در آغوش سلامت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۳

    بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی نه ره گریز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۴

    ترحم ذلتی یا ذا المعالی و واصلنی اذا شوشت حالی الا یا ناعس الطرفین سکری سل السهران عن طول اللیالی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۵

    هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۶

    مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۰

    عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی آزمودم درد و داغ عشق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۱

    سخت زیبا می‌روی یک بارگی در تو حیران می‌شود نظارگی این چنین رخ با پری باید نمود تا بیاموزد پری…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۲

    روی بپوش ای قمر خانگی تا نکشد عقل به دیوانگی بلعجبی‌های خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی با تو بباشم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۶

    به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی کتاب بالغ منی حبیبا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۸۷

    به قلم راست نیاید صفت مشتاقی سادتی احترق القلب من الاشواق نشود دفتر درد دل مجروح تمام لو اضافوا صحف…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا