غزلیات سعدی

  • غزل ۶۰۹

    بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی امید…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۳

    اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی من از تو روی نپیچم که مستحب منی چو سرو در چمنی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۴

    زنده بی دوست خفته در وطنی مثل مرده‌ایست در کفنی عیش را بی تو عیش نتوان گفت چه بود بی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۵

    سروقدی میان انجمنی به که هفتاد سرو در چمنی جهل باشد فراق صحبت دوست به تماشای لاله و سمنی ای…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۶

    کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی مهرگیاه عهد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۰

    صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۱

    ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی سرگران از خواب و سرمست از شرابت دیدمی روز روشن دست دادی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۶۰۲

    آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی ای چشم عقل خیره در اوصاف…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۷

    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی هر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۹۸

    تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی بیم آنست دمادم که چو…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا