غزلیات سعدی

  • غزل ۴۱۵

    ای مرهم ریش و مونس جانم چندین به مفارقت مرنجانم ای راحت اندرون مجروحم جمعیت خاطر پریشانم گویند بدار دستش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۶

    بس که در منظر تو حیرانم صورتت را صفت نمی‌دانم پارسایان ملامتم مکنید که من از عشق توبه نتوانم هر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۷

    سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۱

    گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم اول کسی که لاف محبت زند منم گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۲

    آن دوست که من دارم وان یار که من دانم شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم بخت این…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۳

    آن نه رویست که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۴

    اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست می‌دارم که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۰۸

    امروز مبارکست فالم کافتاد نظر بر آن جمالم الحمد خدای آسمان را کاختر به درآمد از وبالم خوابست مگر که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۰۹

    تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن می‌بدرم دم به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۱۰

    چشم که بر تو می‌کنم چشم حسود می‌کنم شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم هرگزم این گمان نبد…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا