غزلیات سعدی
-
غزل ۴۲۷
من از این جا به ملامت نروم که من این جا به امیدی گروم گر به عقلم سخنی میگویند بیم…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۲۲
آن کس که از او صبر محالست و سکونم بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم پرسید که چونی ز غم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۳
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم من اول…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۴
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم بپرس حال من آخر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۵
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم فراز سرو سیمینش گلی بر بار میبینم مگر طوبی برآمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۱۸
گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانم آخر به سرم گذر کن ای دوست انگار که خاک آستانم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۱۹
مرا تا نقره باشد میفشانم تو را تا بوسه باشد میستانم و گر فردا به زندان میبرندم به نقد این…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۰
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم چشم بد از روی تو دور ای صنم روی مپوشان که بهشتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۲۱
چون من به نفس خویشتن این کار میکنم بر فعل دیگران به چه انکار میکنم بلبل سماع بر گل بستان…
بیشتر بخوانید »