غزلیات سعدی

  • غزل ۴۴۰

    کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم ترک من گفت و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۳

    ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم گر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۴

    ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم هر چه نه پیوند یار بود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۵

    ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم گفتی به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۶

    عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم خود سراپرده قدرش ز مکان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۲۹

    تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم این جاست بده تا به سلامت بروم ترک سر گفتم از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۰

    به تو مشغول و با تو همراهم وز تو بخشایش تو می‌خواهم همه بیگانگان چنین دانند که منت آشنای درگاهم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۱

    امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم خاک را زنده کند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۲

    ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم هر یک از دایره جمع…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۲۶

    دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم دمی با…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا