غزلیات سعدی
-
غزل ۴۰۴
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۵
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۶
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۰۱
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۲
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۳
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۸
نظر از مدعیان بر تو نمیاندازم تا نگویند که من با تو نظر میبازم آرزو میکندم در همه عالم صیدی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۹
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۰۰
وه که در عشق چنان میسوزم که به یک شعله جهان میسوزم شمع وش پیش رخ شاهد یار دم به…
بیشتر بخوانید »