غزلیات سعدی
-
غزل ۳۹۵
گر من ز محبتت بمیرم دامن به قیامتت بگیرم از دنیی و آخرت گزیرست وز صحبت دوست ناگزیرم ای مرهم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۶
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم مگر ببینمت از دور و گام برگیرم من این خیال نبندم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۷
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم همچو پروانه که میسوزم و در پروازم گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۱
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمیتوانم که نظر نگاه دارم ستم از کسیست بر من که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۲
من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم از دست او جان میبرم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۳
گر به رخسار چو ماهت صنما مینگرم به حقیقت اثر لطف خدا مینگرم تا مگر دیده ز روی تو بیابد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۴
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمیپذیرم همه عمر با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۸
منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گلستان گذرم بی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۹
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم سرمست اگر به سودا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۹۰
نه دسترسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار…
بیشتر بخوانید »