غزلیات سعدی
-
غزل ۳۸۴
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم برفت در همه عالم به بی دلی خبرم نه بخت و دولت آنم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۵
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم چو التماس برآمد هلاک باکی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۶
شب دراز به امید صبح بیدارم مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم عجب که بیخ محبت نمیدهد بارم که…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۳۸۱
دو هفته میگذرد کان مه دوهفته ندیدم به جان رسیدم از آن تا به خدمتش نرسیدم حریف عهد مودت شکست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۲
من چون تو به دلبری ندیدم گلبرگ چنین طری ندیدم مانند تو آدمی در آفاق ممکن نبود پری ندیدم وین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۳
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم خبر از پای ندارم که زمین میسپرم میروم بیدل و بی یار و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۸۰
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم شاکر نعمت و پرورده احسان بودم چه کند بنده که بر جور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۷
شکست عهد مودت نگار دلبندم برید مهر و وفا یار سست پیوندم به خاک پای عزیزان که از محبت دوست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۸
من با تو نه مرد پنجه بودم افکندم و مردی آزمودم دیدم دل خاص و عام بردی من نیز دلاوری…
بیشتر بخوانید »