غزلیات سعدی
-
غزل ۳۷۹
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم نه فراموشیم از ذکر تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۴
از در درآمدی و من از خود به درشدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۵
چنان در قید مهرت پای بندم که گویی آهوی سر در کمندم گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۶
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم اگر چه خاطرت با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۱
من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۰
من همان روز که آن خال بدیدم گفتم بیم آن است بدین دانه که در دام افتم هرگز آشفته رویی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۲
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم یا گناهیست که اول من مسکین کردم تو که از صورت حال دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۷۳
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم همیبرابرم آید خیال روی تو هر دم نخواستم که بگویم حدیث عشق و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۷
من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۸
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم تا خصم نداند که تو را مینگرستم روزی به درآیم من از…
بیشتر بخوانید »