غزلیات سعدی

  • غزل ۳۶۹

    چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۶

    گو خلق بدانند که من عاشق و مستم آوازه درستست که من توبه شکستم گر دشمنم ایذا کند و دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۲

    مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس می‌رود ایام شبی نپرسی و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۳

    روزگاریست که سودازده روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۴

    من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۵

    به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم کجا روم که بمیرم بر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۹

    ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه زنگارفام در دماغ می پرستان بازکش آتش سودا به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۰

    شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۱

    ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام سرو درآید ز پای گر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۶

    چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام نگاه می‌کنم از پیش رایت خورشید که…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا