غزلیات سعدی

  • غزل ۵۰۴

    چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی می‌دهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۵

    خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۶

    دریچه‌ای ز بهشتش به روی بگشایی که بامداد پگاهش تو روی بنمایی جهان شبست و تو خورشید عالم آرایی صباح…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۷

    گرم راحت رسانی ور گزایی محبت بر محبت می‌فزایی به شمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۰

    تا کیم انتظار فرمایی وقت نامد که روی بنمایی؟! اگرم زنده باز خواهی دید رنجه شو پیشتر چرا نایی عمر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۱

    تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامتگوی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۲

    تو با این لطف طبع و دلربایی چنین سنگین دل و سرکش چرایی به یک بار از جهان دل در…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۳

    تو پری زاده ندانم ز کجا می‌آیی کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند مثل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۹۷

    خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی دمادم حوریان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۹۸

    قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی این همه…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا