دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۲۴۲

    سرو بلند بین که چه رفتار می‌کند وان ماه محتشم که چه گفتار می‌کند آن چشم مست بین که به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۳

    زلف او بر رخ چو جولان می‌کند مشک را در شهر ارزان می‌کند جوهری عقل در بازار حسن قیمت لعلش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۶

    توانگران که به جنب سرای درویشند مروتست که هر وقت از او بیندیشند تو ای توانگر حسن از غنای درویشان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۷

    یار باید که هر چه یار کند بر مراد خود اختیار کند زینهار از کسی که در غم دوست پیش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۸

    بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند برقع افکن تا بهشت از حور زیور برکند زان روی و خال دلستان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۹

    کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند ز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند در این روش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۳

    روندگان مقیم از بلا نپرهیزند گرفتگان ارادت به جور نگریزند امیدواران دست طلب ز دامن دوست اگر فروگسلانند در که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۴

    آفتاب از کوه سر بر می‌زند ماه روی انگشت بر در می‌زند آن کمان ابرو که تیر غمزه اش هر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۵

    بلبلی بی‌دل نوایی می‌زند بادپیمایی هوایی می‌زند کس نمی‌بینم ز بیرون سرای و اندرونم مرحبایی می‌زند آتشی دارم که می‌سوزد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۹

    پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا