دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۲۳۰

    شاید این طلعت میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند که در آفاق چنین…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۱

    تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند و گر به خشم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۳۲

    دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند چگونه انس نگیرند با تو آدمیان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۶

    درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند حریف مجلس ما خود همیشه دل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۷

    آخر ای سنگ دل سیم زنخدان تا چند تو ز ما فارغ و ما از تو پریشان تا چند خار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۸

    کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند تا دگربار که بیند که به ما پیوندند خیلتاشان جفاکار و محبان ملول خیمه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۲

    حسن تو دایم بدین قرار نماند مست تو جاوید در خمار نماند ای گل خندان نوشکفته نگه دار خاطر بلبل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۳

    عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند من خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند پیش از این گویند کز عشقت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۴

    گلبنان پیرایه بر خود کرده‌اند بلبلان را در سماع آورده‌اند ساقیان لاابالی در طواف هوش میخواران مجلس برده‌اند جرعه‌ای خوردیم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۲۵

    اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند کآرام جان و انس دل و نور دیده‌اند لطف آیتی‌ست در حق اینان و…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا