دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۲۴۸

    شوخی مکن ای یار که صاحب نظرانند بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند کس نیست که پنهان نظری…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۹

    این جا شکری هست که چندین مگسانند یا بوالعجبی کاین همه صاحب هوسانند بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۰

    خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند صید…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۵۱

    اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند که جور قاعده باشد که بر غلام کنند هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۴

    یار با ما بی‌وفایی می‌کند بی‌گناه از من جدایی می‌کند شمع جانم را بکشت آن بی‌وفا جای دیگر روشنایی می‌کند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۵

    هر که بی او زندگانی می‌کند گر نمی‌میرد گرانی می‌کند من بر آن بودم که ندهم دل به عشق سروبالا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۶

    دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند سروران بر در سودای تو خاک قدمند شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۷

    با دوست باش گر همه آفاق دشمنند کو مرهمست اگر دگران نیش می‌زنند ای صورتی که پیش تو خوبان روزگار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۰

    چه کند بنده که بر جور تحمل نکند دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند دل و دین در سر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۲۴۱

    میل بین کان سروبالا می‌کند سرو بین کاهنگ صحرا می‌کند میل از این خوشتر نداند کرد سرو ناخوش آن میلست…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا