دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۵۳۲

    چون خراباتی نباشد زاهدی کش به شب از در درآید شاهدی محتسب گو تا ببیند روی دوست همچو محرابی و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۳۳

    ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی پیوند روح کردی پیغام دوست دادی بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۶

    تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستی و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی اگر گل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۷

    ای باد که بر خاک در دوست گذشتی پندارمت از روضه بستان بهشتی دور از سببی نیست که شوریده سودا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۸

    یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۹

    سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی آخر ای بدعهد سنگین دل چرا برداشتی نوع تقصیری تواند بود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۳

    همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۴

    یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی تا از سر صوفی برود علت هستی عاقل متفکر بود و مصلحت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۲۵

    اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایت اگر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۱۹

    سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا