سعدی
-
گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت پروانه و صدق محبت او
کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رحا تو و…
بیشتر بخوانید » -
مخاطبه شمع و پروانه
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندرست چو قیدش نهادند…
بیشتر بخوانید » -
حکایت دهقان در لشکر سلطان
رئیس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس، کمرهای…
بیشتر بخوانید » -
حکایت صاحب نظر پارسا
یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و میبرد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به…
بیشتر بخوانید » -
حکایت مجنون و صدق محبت او
به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی؟ مگر در سرت شور لیلی نماند…
بیشتر بخوانید » -
حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی…
بیشتر بخوانید »