سعدی
-
رباعی شمارهٔ ۳۰
روی تو به فال دارم ای حور نژاد زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد فرخنده کسی که فال گیرد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۱
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیبا گردد مندیش که هرکه یک نظر روی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳۲
نوروز که سیل در کمر میگردد سنگ از سر کوهسار در میگردد از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل گویی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶
گویند رها کنش که یاری بدخوست خوبیش نیرزد به درشتی که دروست بالله بگذارید میان من و دوست نیک و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۷
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۸
با دوست چنانکه اوست میباید داشت خونابه درون پوست میباید داشت دشمن که نمیتوانمش دید به چشم از بهر دل…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۹
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت دستی به دلم فرو کن ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۳
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست فردای قیامت این بدان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۴
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست از هر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۵
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست یا مغز برآیدم چو بادام از پوست غیرت نگذاردم که نالم به…
بیشتر بخوانید »