سعدی

  • غزل ۴۷۲

    ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من سوزناک افتاده چون پروانه‌ام…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۶

    تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن بر سر کوی تو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۷

    آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۸

    چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن هر که ننهادست چون…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۳

    چه خوش بود دو دلارام دست در گردن به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن به روزگار عزیزان که روزگار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۴

    دست با سرو روان چون نرسد در گردن چاره‌ای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن آدمی را که طلب هست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۵

    میان باغ حرامست بی تو گردیدن که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن و گر به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۹

    نبایستی هم اول مهر بستن چو در دل داشتی پیمان شکستن به ناز وصل پروردن یکی را خطا کردی به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۰

    خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶۱

    سهل باشد به ترک جان گفتن ترک جانان نمی‌توان گفتن هر چه زان تلختر بخواهی گفت شکرینست از آن دهان…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا