سعدی
-
غزل ۳۶۷
من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم هر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۸
دل پیش تو و دیده به جای دگرستم تا خصم نداند که تو را مینگرستم روزی به درآیم من از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۹
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۶
گو خلق بدانند که من عاشق و مستم آوازه درستست که من توبه شکستم گر دشمنم ایذا کند و دوست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۲
مرا دو دیده به راه و دو گوش بر پیغام تو مستریح و به افسوس میرود ایام شبی نپرسی و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۳
روزگاریست که سودازده روی توام خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۴
من اندر خود نمییابم که روی از دوست برتابم بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۵
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم کجا روم که بمیرم بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۵۹
ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه زنگارفام در دماغ می پرستان بازکش آتش سودا به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۶۰
شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت…
بیشتر بخوانید »