سعدی
-
غزل ۱۶۸
کس این کند که دل از یار خویش بردارد مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد که گفت من…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۱۷۰
غلام آن سبک روحم که با من سر گران دارد جوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد مرا گر…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۱۶۴
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد ای بوی آشنایی دانستم از کجایی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۵
که میرود به شفاعت که دوست بازآرد که عیش خلوت بی او کدورتی دارد که را مجال سخن گفتنست به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۶
هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۵۹
نه آن شبست که کس در میان ما گنجد به خاک پایت اگر ذره در هوا گنجد کلاه ناز و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۰
حدیث عشق به طومار در نمیگنجد بیان دوست به گفتار در نمیگنجد سماع انس که دیوانگان از آن مستند به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۱
کس این کند که ز یار و دیار برگردد کند هرآینه چون روزگار برگردد تنکدلی که نیارد کشید زحمت گل…
بیشتر بخوانید »