سعدی
-
غزل ۱۸۰
انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد زیرا که نه روییست کز او صبر توان کرد امروز یقین شد که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۱
باد آمد و بوی عنبر آورد بادام شکوفه بر سر آورد شاخ گل از اضطراب بلبل با آن همه خار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۴
آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد نه دل من که دل خلق جهانی دارد به تماشای درخت چمنش حاجت نیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۵
بازت ندانم از سر پیمان ما که برد باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد چندین وفا که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۶
آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد ترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد شیراز مشکین میکند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۷
هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد صد کاروان عالم اسرار بگذرد مست شراب و خواب و جوانی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۱
مگر نسیم سحر بوی یار من دارد که راحت دل امیدوار من دارد به پای سرو درافتادهاند لاله و گل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۲
هر آن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد چه کار اندر بهشت آن مدعی را که میل امروز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۳
آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد الحق آراسته خلقی و جمالی دارد درد دل پیش که گویم که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۶۷
گر از جفای تو روزی دلم بیازارد کمند شوق کشانم به صلح بازآرد ز درد عشق تو دوشم امید صبح…
بیشتر بخوانید »