سعدی
-
غزل ۱۸۶
بگذشت و باز آتش در خرمن سکون زد دریای آتشینم در دیده موج خون زد خود کرده بود غارت عشقش…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۷
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد آن کس که دلی دارد آراسته…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۸
به حدیث درنیایی که لبت شکر نریزد نچمی که شاخ طوبی به ستیزه برنریزد هوس تو هیچ طبعی نپزد که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۹
آه اگر دست دل من به تمنا نرسد یا دل از چنبر عشق تو به من وانرسد غم هجران به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۲
زنده شود هر که پیش دوست بمیرد مرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد هر که ز ذوقش درون سینه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۳
کدام چاره سگالم که با تو درگیرد کجا روم که دل من دل از تو برگیرد ز چشم خلق فتادم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۴
دلم دل از هوس یار بر نمیگیرد طریق مردم هشیار بر نمیگیرد بلای عشق خدایا ز جان ما برگیر که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۸۵
کسی به عیب من از خویشتن نپردازد که هر که مینگرم با تو عشق میبازد فرشتهای تو بدین روشنی نه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۸
کیست آن فتنه که با تیر و کمان میگذرد وان چه تیرست که در جوشن جان میگذرد آن نه شخصی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۷۹
کیست آن ماه منور که چنین میگذرد تشنه جان میدهد و ماء معین میگذرد سرو اگر نیز تحول کند از…
بیشتر بخوانید »